تبليغاتX
غريبانه



























غريبانه

دل غريب

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
نوشته شده در 90/02/11ساعت 11:5 توسط دلسوخته| |

خدایا گر تو درد عاشقی می کشیدی؛

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

تو هم چون من به مرگ آرزوها می رسیدی؛

پشیمون می شدی از این

که عشق رو آفریدی!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در 90/01/26ساعت 0:30 توسط دلسوخته| |

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.


کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.


کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.


کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.


کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.


کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.


کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.


کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.


کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.


کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.


کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.


کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.


کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.


کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.


کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است.
نوشته شده در 90/01/23ساعت 12:1 توسط دلسوخته| |

 

همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:

شغلمان را تغيير دهيم

مهاجرت كنيم

با افراد تازه اي آشنا شويم

ازدواج كنيم

 

فكر ميكنيم،‌ زندگي بهتر خواهد شد اگر:

ترفيع بگيريم

اقامت بگيريم

با افراد بيشتري آشنا شويم

بچه دار شويم

 

و خسته مي شويم وقتي:

مي بينيم رييسمان نمي فهمد

زبان مشترك نداريم

همديگر را نمي فهميم

مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند

بهتر است صبر كنيم ...

 

با خود مي گوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :

رييسمان تغيير كند، شغلمان را تغيير دهيم

به جاي ديگري سفر كنيم

به دنبال دوستان تازه اي بگرديم

همسرمان رفتارش را عوض كند

يك ماشين شيك تر داشته باشيم

بچه هايمان ازدواج كنند

به مرخصي برويم

و در نهايت بازنشسته شويم....

 

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.

 

اگر الآن نه، پس كي؟

 

زندگي همواره پر از چالش است.

 

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.

 

به خيالمان مي رسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع مي شود كه موانعي كه سر راهمان هستند، كنار بروند:

مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم مي كنيم

كاري كه بايد تمام كنيم

زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم

بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم

و ...

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

 

بعد از آن كه همه ی اين ها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آن ها را موانع مي‌شناسيم

 

اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد. خوشبختي، خود همين جاده است.. بياييد از هر لحظه لذت ببريم.

 

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

در انتظار فارغ التحصيلي

بازگشت به دانشگاه

كاهش وزن

افزايش وزن

شروع به كار

مهاجرت

دوستان تازه

ازدواج

شروع تعطيلات

صبح جمعه

در انتظار دريافت وام جديد

خريد يك ماشين نو

باز پرداخت قسط ها

بهار و تابستان و پاييز و زمستان

اول برج

پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون

مردن

تولد مجدد

و...

 

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.

 

هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

 

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.

 

اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:

1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..

2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.

3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟

4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

 

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد..

 

روزهاي تشويق به پايان مي رسد! نشان هاي افتخار خاك مي گيرند! برندگان به زودي فراموش ميشوند!

 

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:

1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.

2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.

3. افرادي كه با مهرباني هايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.

4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آن ها لذت مي بريد، نام ببريد.

حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

 

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند، ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند ....

 

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هايي كه در همه ی شرايط، كنار شما مي مانند ...

 

كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.

 

شما در كدام ليست قرار داريد؟ نمي دانيد؟

اجازه دهيد كمكتان كنم.

شما در زمره ی مشهورترين نيستيد...

 

شما از جمله كساني هستيد كه براي در ميان گذاشتن اين پيام در خاطر من بوديد

نوشته شده در 90/01/23ساعت 11:56 توسط دلسوخته| |

نوشته شده در 90/01/19ساعت 12:7 توسط دلسوخته|


يكي از جذابيت‌هاي انكارناشدني تلويزيون كشورمان، نقش‌آفريني بانوان ايراني در سريال‌هايي‌ست كه جداي از ساختار نامناسب و مفاهيم پيش‌پا افتاده، مشكل حاد ديگري ندارند. حتما شما هم در اين فيلم‌ها و سريال‌ها ديده‌ايد كه زن‌هاي ايراني در خانه‌هاي خود با چه سر و وضعي به رختخواب مي‌روند و يا از خواب بيدار مي‌شوند؛ البته اعتراف مي‌كنيم كه مردها هم در در اين فيلم‌ها و سريال‌ها خيلي راحت‌تر از خانم‌ها نيستند. با اين اوصاف شما فكر مي‌كنيد براي بچه‌هاي امروزي كه از كنجكاوي زياد رنج مي‌برند، در حين تماشاي يك سريال چه سوالاتي پيش مي‌آيد؟

«بابا جون؟»
«جونم بابا جون؟»
«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»
«خب... خب... خب حتما اين‌جوري راحت‌تره دخترم.»
«يعني با لباس راحتي سختشه؟»
«آره ديگه، بعضي‌ها با لباس راحتي سختشونه!»
«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»
«.......هيس بابايي، دارم فيلم مي‌بينم.»
« باباجون، كم آوردي؟!»
«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»
«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»
«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت مي‌كنه.»
«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»
«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»
پس چرا بدون مانتو مي‌خوابه؟»
«خب مامانت اين‌جوري راحت‌تره.»
«اون آقاهه هم چون مي‌خواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»
«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»
«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»
«چون مي‌خواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»
«واسه همينه كه شما نمي‌تونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»
«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»
«داري مي‌پيچوني؟»
«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اين‌قدر سوال نمي‌پرسه؛ باشه عسل بابا؟»
«اما من هنوز قانع نشدم.»
«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»
«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل مي‌خوابن؟»
«واسه اينكه تخت‌خوابشون كوچيكه، دو نفري جا نمي‌شن.»
«خب چرا يه تخت بزرگتر نمي‌خرن؟»
«لابد پول ندارن ديگه.»
«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟»
«چون ماشين باعث آلودگي هوا مي‌شه، ما نخريديم عزيزم.»
«آهان، يعني آدما نمي‌تونن هم‌زمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه كه حجابشون رو رعايت مي‌كنن، باعث آلودگي هوا مي‌شن، شما و مامان كه باعث آلودگي هوا نمي‌شين حجابتون رو رعايت نمي‌كنين؛ درست گفتم بابايي؟»
«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو مي‌گي، حالا مي‌شه من فيلم ببينم؟»
«باشه، ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلم‌ها قرار نگيري بري ماشين بخري‌ها، به جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اين‌قدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشي!»

 

 

نوشته شده در 90/01/19ساعت 11:59 توسط دلسوخته| |

یه دوست پسر هم نداریم بهمون پیشنهاد بیشرمانه بده ، ماهم کلی کولی بازی در بیاریم

 

یه دوست پسر هم نداریم مجبورش کنیم اسم مارو رو بازوش خالکوبی کنه

 

یه دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع برم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگم اونی که باید بپسنده پسندیده

 

یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آورده

 

یه دوست پسر هم نداریم از سربازی معاف باشه هر روز بهش بگیم سربازی واسه تو لازم بود خیلی لوس بار اومدی

 

یه دوست پسر هم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به خودم زنگ بزن

 

یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم ای کاش رشد عقلتم مثل رشد سیبیلت بود

 

یه دوست پسر هم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که بهش می گیم دیگه به من زنگ نزن

 

یه دوست پسر هم نداریم بگه چه خبر عزیزم بگیم داری بابا میشی

 

یه دوست پسر هم نداریم هی واسش از جذابیت آقایون کچل بگیم که آخر سر بره دونه دونه موهاشو بکنه جذاب شه

 

یه دوست پسر هم نداریم هی بهش بگیم من ۶ تا خواستگار دکتر دارم زود باش تکلیف منو روشن کن

 

یه دوست پسر هم نداریم که دیگه هی نگیم من به عشق اعتقادی ندارم

 

یه دوست پسر هم نداریم هی انگشتمونو بزنیم به پهلوش دو متر بپره بخندیم بهش

 

یه دوست پسر هم نداریم با شماره دوستش امتحانمون کنه ما هم سربلند از امتحان بیایم بیرون

 

یه دوست پسر هم نداریم وقتی ناراحتیم الکی از این حرف های امید دهنده بزنه مثلاً همه چی آرومه و اینا

 

یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم می خوام پراید بخرم بگه بقیه پولشو من می دم ۲۰۶ بخر

 

یه دوست پسر هم نداریم که ثانیه به ثانیه یادآوری کنه که ما فقط دوستای معمولی هستیم

 

یه دوست پسر هم نداریم خودمونو واسش لوس کنیم بگه خبه خبه ادای احمق ها رو در نیار

 

یه دوست پسر هم نداریم یه کم شعور داشته باشه به شعورش توهین کنیم

 

یه دوست پسر هم نداریم بهمون بگه مواظب خودت باش از پیاده رو برو رسیدی خونه تک بزن

 

یه دوست پسر هم نداریم نگران این باشیم که یه وقت تو برنامه هاش سفر یه هفته ای به تایلند نزاره

 

یه دوست پسر هم نداریم وقتی عصبانی هستیم با فامیل صداش کنیم مثلاً گوش کن آقای فلانی

 

یه دوست پسر هم نداریم برادرزاده ی ۷ سالمون نیاد بگه عمه فکر کنم هیشکی تورو دوست نداره

 

یه دوست پسر هم نداریم سرما بخوره هی قربون صدقه صدای گرفتش بریم

 

یه دوست پسر هم نداریم اس ام اس عاشقونه بفرسته واسمون به جای جواب عاشقونه گیر بدیم این اس ام اس رو کی برات فرستاده؟ هـــــــــــــا؟؟؟؟

 

یه دوست پسر هم نداریم شب ها آرزوی وصال کنه روزها آرزوی فراق

 

یه دوست پسر هم نداریم آرزوهامونو بهش بگیم اونم الکی بگه خودم همش رو بر آورده میکنم

 

یه دوست پسر هم نداریم بدونه اس ام اس رو فقط نمیخونن بلکه جواب هم میدن

 

یه دوست پسر هم نداریم هی سفر کاری با دوستاش بره شمال

 

یه دوست پسر هم نداریم از ترس ترور شخصیتی بخاطر سیبیل هامون هر دو روز یه بار بریم آرایشگاه

 

یه دوست پسر هم نداریم برامون آواز بخونه با صدای نکرش

 

یه دوست پسر هم نداریم تو خیابون گربه ببینیم بپریم بغلش بگیم وای ببخشید از ترس بود

 

یه دوست پسر هم نداریم درک صحیحی از زمان داشته باشه. میگه ۵ دقیقه دیگه زنگ میزنم هفته ی بعد زنگ نزنه

 

یه دوست پسر هم نداریم وقتی میگیم داره واسم خواستگار میاد ناراحت بشه نگه چه خوب

 

یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم تو دیگه مرد شدی وقت زن گرفتنته

 

یه دوست پسر هم نداریم هر وقت میره مسافرت شارژر گوشیشو جا بزاره تا برگرده گوشیش خاموش باشه هر غلطی خواست بکنه

 

یه دوست پسر هم نداریم که وقتی خسته میشیم کیفمون رو برامون بیاره

 

یه دوست پسر هم نداریم که یکی جز مامانمون شمارمونو از حفظ باشه

 

یه دوست پسر هم نداریم پای رقیب که میاد وسط به جای اینکه بگه انتخاب با خودته یه ذره مبارزه کنه خب

 

یه دوست پسر هم نداریم از اینترنت بدش بیاد اوقات فراغتش رو با ما بگذرونه نه با کامپیوترش

 

یه دوست پسر هم نداریم باهم تخمه بخوریم هی پوستاشو تف کنیم رو سرو صورت هم

 

یه دوست پسر هم نداریم هی گازش بگیریم جای دندونامون یادگاری بمونه

 

یه دوست پسر هم نداریم بوتیک داشته باشه هی بریم از مغازش جنس برداریم به عنوان هدیه

 

یه دوست پسر هم نداریم دو تا ماشین داشته باشه یه زوج یه فرد. هر روز بریم بیرون نه یه روز درمیان

 

یه دوست پسر هم نداریم نصفه شب اس ام اس های محبت آمیز برامون بفرسته صبح بیدار شدیم بخونیم کیف کنیم

 

یه دوست پسر هم نداریم وقتی با گریه بهش زنگ می زنیم نگه هر وقت زر زرت تموم شد بهم زنگ بزن

 

یه دوست پسر هم نداریم نگه هروقت با ۹۱۲ زنگ زدم فقط حرف های مهم رو بگو، چرت و پرت خواستی بگی بگو با ایرانسل ساعت ۱۱ شب به بعد زنگ بزنم

 

یه دوست پسر هم نداریم بشینیم عکس های بچگیشو ببینیم و به درگاه خدا دعا کنیم لااقل بچه ش این شکلی نشه

 

یه دوست پسر هم نداریم کوچه علی چپ رو نشناسه

 

یه دوست پسر هم نداریم بهش بفهمونیم خاطراتش رو واسه خودش نگه داره هی نگه من اینجا خاطره داشتم من با این آهنگ شب هایی داشتم. ما خانم ها حسودیم بفهمید

 

یه دوست پسر هم نداریم وقتی با یه دختر حرف میزنه هی وشگونش بگیریم که یعنی بسه جمع کن خودتو

 

یه دوست پسر هم نداریم یه هفته قبل تولدمون غیب بشه گوشیش خاموش بشه یه هفته بعد از تولد دوباره ظهور کنه بگه عزیزم تصادف کرده بودم

 

یه دوست پسر هم نداریم تو ماشین آهنگ شیش و هشت بزاریم کله هامونو باهم تکون بدیم

 

یه دوست پسر هم نداریم موقع انتخاب واحد بگه عصر کلاس برندار که باهم بریم بیرون

 

یه دوست پسر هم نداریم پفک بخوریم یواشکی دستامونو بمالیم به صندلی های ماشینش

 

یه دوست پسر هم نداریم اول آشنایی شماره ایرانسل بدیم بهش دو روز بعد از آشنایی ۹۱۲

 

یه دوست پسر هم نداریم خوش سلیقه باشه ما رو انتخاب کنه

 

یه دوست پسر هم نداریم موبایلمون همیشه تو دستمون باشه دیگه هی گم نشه

 

یه دوست پسر هم نداریم حتی گاهی گوشیمونو یهو بگیره بگرده بیبینه خیانت میانت نمی کنیم که

 

یه دوست پسر هم نداریم دستامونو بگیره محکم تو دستاش بگه حالا اگه زورت میرسه بکشش بیرون

 

یه دوست پسر هم نداریم شماره تلفنش بشه همه ی پسوردامون

 

یه دوست پسر هم نداریم که تهدیدش کنیم یا دیگه نباید سیگار بکشه یا اگه میکشه منم باید باهاش بکشم

 

یه دوست پسر هم نداریم که هیچ، دوست معمولیشم نداریم دلمون خوش باشه

نوشته شده در 89/12/15ساعت 17:57 توسط دلسوخته| |

نوشته شده در 89/12/14ساعت 0:23 توسط دلسوخته|

تفاوت كشورهاي پیشرفته و عقب مانده، تفاوت قدمت آنها نيست. براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و عقب مانده است! اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و پیشرفته هستند تفاوت كشورهاي عقب مانده و پیشرفته در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست. ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند.

مثال بعدي سويس است.كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود.

افراد تحصیل‌کرده‌اي كه از كشورهاي پیشرفته با همتايان خود در كشورهاي عقب مانده برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش  و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد. نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل مي‌شوند. پس تفاوت در چيست؟ تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ نام گرفته است. وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و توسعه یافته را تحليل مي‌كنيم، متوجه مي‌شويم كه اكثريت آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند:

اخلاق به عنوان اصل پايه

وحدت

مسئوليت پذيري

احترام به قانون و مقررات

احترام به حقوق شهروندان ديگر

عشق به كار

تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده و نه صرفا فکر ایجاد میانبر برای پولدار شدن یک شبه ( جالب اینجاست که اگر کسی اینطور نباشه می گن پپه است)

ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده

نظم‌پذيري

اما در كشورهاي عقب مانده تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند. ما ايرانيان عقب مانده هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده‌است. ما عقب مانده هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده‌است.ما برای آموختن و رعايت اصول فوق فاقد اهتمام لازم هستيم.

نوشته شده در 89/12/13ساعت 0:7 توسط دلسوخته| |

شهردار ، به هنگام بازديد از يك بيمارستان رواني از روانپزشك پرسيد : شما چطور مي فهميد كه يك بيمار رواني به بستري شدن نياز دارد يا نه !؟
روان پزشك گفت : ما وان حمام را پر مي كنيم و يك قاشق چايخوري ، يك فنجان و يك سطل  جلوي بيمار مي گذاريم و از او مي خواهيم كه وان را خالي كند .
شهردار گفت : آهان ! فهميدم ! آدم عادي بايد سطل را بردارد چون بزرگ تر است !
روان پزشك گفت : نه ! آدم عادي درپوش وان را بر مي دارد !!  حالا دوست داريد در كدام اتاق تيمارستان ما بستري شويد !!!؟؟
........................................................
يك : راه حل مسئله هميشه در گزينه هاي پيشنهاد شده نيست
دو : در حل مشكل و در هنگام تصميم گيري ، هدف نبايد فراموش شود . در داستان فوق هدف خالي كردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي .
سه : همه راه حل ها هميشه در تيررس نگاه نيستند .
نوشته شده در 89/12/12ساعت 23:53 توسط دلسوخته| |

نوشته شده در 89/12/09ساعت 13:25 توسط دلسوخته| |

نوشته شده در 89/12/06ساعت 23:55 توسط دلسوخته| |

پادشاهي پس از اينكه بيمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهي ام را به کسي مي دهم که بتواند مرا معالجه کند»

تمام آدم هاي دانا دور هم جمع شدند

تا ببيند چطور مي شود شاه را معالجه کرد،

اما هيچ يک ندانست.

تنها يکي از مردان دانا گفت :

که فکر مي کند مي تواند شاه را معالجه کند.

اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد،

پيراهنش را برداريد

و تن شاه کنيد،

شاه معالجه مي شود.

شاه پيک هايش را براي پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولي نتوانستند آدم خوشبختي پيدا کنند.

حتي يک نفر پيدا نشد که کاملا راضي باشد.

آن که ثروت داشت، بيمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا مي زد،

يا اگر سالم و ثروتمند بود زندگي بدي داشت.

يا اگر فرزندي داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمي چيزي داشت که از آن گله و شکايت کند.

آخرهاي يک شب،

پسر شاه از کنار کلبه اي محقر و فقيرانه رد مي شد

که شنيد يک نفر دارد چيزهايي مي گويد.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سير و پر غذا خورده ام

و مي توانم دراز بکشم

و بخوابم!

چه چيز ديگري مي توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد

و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند

و پيش شاه بياورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پيک ها براي بيرون آوردن پيراهن مرد توي کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!!!.

نوشته شده در 89/11/29ساعت 0:23 توسط دلسوخته| |

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!!!

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد!!!.

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد!!!

خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!!

تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میکند وعامی آن را می پذیرد!!!

خدایا شهرت منی را که می خواهم باشم قربانی منی را که: می خواهند باشم نکن !!!

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمی خواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست

انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری می کند

انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است

خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری

هر کس بد ما به خلق گویدما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم

خدایا هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟؟؟

با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاورم

هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .

مادرم می گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛ هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام!!!

 

نوشته شده در 89/11/28ساعت 23:55 توسط دلسوخته| |

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان!

شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد
دست پدر، بوي عرق
(گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم)
نان، بوي نفت مي‌داد
زندگي، بوي گند
(گفتم جوانم نمي‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!

نوشته شده در 89/11/27ساعت 23:48 توسط دلسوخته| |

می گن زمانای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ما 10 تا گردو داریم

میشه اینارو با عدالت بین ما تقسیم کنی؟


ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟

بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن.

ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده به دومی دو پس گردنی محکم هم می زنه به سومی

بچه ها شاکی میشن می گن این چه عدالتیه ملا؟

ملا می گه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده
نوشته شده در 89/11/27ساعت 23:39 توسط دلسوخته| |

بعضی چیزها اینقدر دیگه وارد زندگی ما شدن که ما دیگه به عجیب و غریب بودنشون عادت کردیم، در حالی که به این سادگی هم که ما فکر میکنیم نیست.
یکی دیگه از چیزهایی که بهش عادت کردیم بدون اینکه بدونیم چرا اینجوریه، ساختار چیده شدنه حروف روی کیبورده. تا حالا فکر کردین که چرا حروف روی دکمه های کیبورد به صورت الفباییشون نیستن و به قولی به صورت QWERTY هستن ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/11/27ساعت 23:36 توسط دلسوخته| |

 

1-  جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه کنید.

2- افراد آرام دائم  به خود می گویند که برای تغییر گذشته

کاری نمی توان انجام داد پس باید از ادامه زندگی لذت برد.

3- حداقل روزی 15 دقیقه را در سکوت کامل بگذرانید و

به آنچه که می خواهید در زندگی به دست آورید فکر کنید.

4- هنگامی که احساس می کنید ذهنتان پر از افکار گوناگون

است و هیچ جای خالی در آن وجود ندارد با قدم زدن

سعی کنید ذهن خودتان را خالی کنید.

5- به کودکان نگاه کنید و ببینید چگونه از زندگی لذت می برند.

زندگی با آرامش را از کودکان یاد بگیرید.

6- سعی کنید به داشته های خود قناعت کنید چون در

 این صورت احساس رضایت بیشتری از زندگی خواهید کرد.

7- اکسیژن باعث می شود مغز شما بهتر فعالیت کند. پس در

محل زندگی و کار خود گیاه نگه دارید.

8- این همه عجله برای چیست؟ به یاد داشته باشید سرعت

حرکت شما با احساس شما رابطه مستقیمی دارد ،

پس سعی کنید عجول و شتابزده نباشید.

9- شوخی روش خوبی برای رسیدن به آرامش است . پس شوخ طبع باشید.

10- لحظات زیبای زندگیتان را بایگانی کنید. سعی کنید از این

لحظات فیلم و عکس تهیه کنید و در لحظات ناراحتی به آن نگاه کنید تا به یاد

بیاورید زندگی همیشه برای شما تلخ و دشوار نبوده است.

11- آرام سخن گفتن باعث می شود ضربان قلب و تنفس شما

کم شود و این پایین آمدن ضربان قلب ، آرامش بیشتری به شما می دهد.

12- شاد کردن دیگران باعث می شود احساس و انرژی مثبتی به شما منتقل شود.

13- هر چند وقت یک بار ساعتتان را باز کنید و اجاره بدهید

از شرّ فشار زمان نجات پیدا کنید.

14- مسافرت به شما کمک خواهد کرد تا برای مدتی

فکر شما آزاد باشد و اثرات مسافرت پس از برگشت به خوبی

در زندگی روزمره شما نمایان خواهد شد.

15- دیگران را ببخشید. زیرا بخشش و شاد کردن دیگران یکی از

مسائل زندگی بخش است.

16- سعی کنید در هنگام عصبانیت خود را به گونه ای تخلیه کنید .

مثلا به بالای پشت بام بروید و فریاد بکشید.

17- لباسهای راحت و گشاد باعث آرامش می شوند.

18- سعی کنید به موقع غذا بخورید و از غذا خوردن لذت ببرید.

زیرا غذا خوردن باعث آرامش سیستم عصبی مي شود.

 

 

نوشته شده در 89/11/27ساعت 23:13 توسط دلسوخته| |

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار
نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،
قایق‌ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون
در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن
کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند
تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم
رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود
اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: “هوا بیرون خیلی بده …..” که
همسر عزیزم جواب داد: آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوائی
رفته ماهیگیری؟


 
من هنوز که هنوزه نمی‌دونم همسرم اون روز شوخی می‌کرد یا نه، ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیری

نوشته شده در 89/11/23ساعت 23:57 توسط دلسوخته| |

نوشته شده در 89/11/23ساعت 23:54 توسط دلسوخته| |

زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشك آدم رو در می‌آورد.

زنها مثل سكوت هستند با كوچكترین حرفی میشكنند.

زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می كنند.

زنها مثل تخت خوابگاه هستند نو و تازه هایشان  كمیابند و كهنه هایش هم سرو صدا زیاد می كنند.

زن ها مثل الكل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند.

زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند

زنها مثل كامپیوتر هستند یك بار خودش را میگیری و یك عمر لوازم جانبی آنرا


زنها مثل كیك خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم آویزان میشود اما كمی بعد دل آدم را میزند

نوشته شده در 89/11/22ساعت 9:26 توسط دلسوخته| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در 89/11/19ساعت 11:40 توسط دلسوخته| |

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد.

آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند .

(جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد…)

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین آندرسون را انتخاب کردند …

تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، ۱۲میلیون دلار صرف شد و در نهایت :

آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد،

روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت، و از دمای زیر صفر تا ۳۰۰ درجه سانتیگراد کار می کرد !!!

اما روس ها راه حل ساده تری داشتند :

آنها از مداد استفاده کردند !

نتیجه :این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش در حل مسئله است :

۱/ تمرکز روی مشکل ( نوشتن در فضا ! )

۲/ یا تمرکز روی راه حل (نوشتن در فضا با خودکار !!!)

نوشته شده در 89/11/19ساعت 11:28 توسط دلسوخته| |

ژاپن: به طرز دیوانه‏واری مطالعه می‏کنند و در اوقات بیکاری خود و به منظور تفریح هم که شده، چند ربات می‏سازند.

اسپانیا: در حالی که بر روی یک گاو خشمگین نشسته‏اند، و در حال نواختن گیتار یا آلات موسیقی دیگری هستند، نگاهی هم به کتاب‏های خود می‏کنند.

مصر: در این کشور دانشجویان بعد از اتمام کلاس درس علیه حسنی مبارک تظاهرات می‏کنند و برای تفریح هم که شده در و پنجره‏های دانشگاه را می‏شکنند.

افغانستان: در این کشور هنوز بر سر اینکه به دانشگاه، دانشگاه بگویند یا University دعوا است.

هند: وی بعد از آنکه عاشق دختری شد، همزمان برادر دوقلویش را نیز پیدا می‏کند که سالها از وجودش بیخبر بوده، سپس یک سری ماجراهای عاشقانه و اکشن و یک سری اتفاقات هم که سانسور می‏شوند، اتفاق می‏افتد بعد هم همه به خوبی و خوشی می‏روند سر خانه و زندگی خودشان.

ایتالیا: در این کشور دانشجو درس نمی‏خواند بلکه کلاس درس را دودر کرده به استادیوم دل‏آپی می‏رود و آنجا را به آتش می‏کشد.

آمریکا: در این کشور دانشجویان بعد کلاس درس به همراه دوست پسر/ دختر شان، به تظاهرات جهت دفاع از حقوق پایمال شده یهودیان می‏پردازند.

عراق: در این کشور اگر دانشجو بتواند 2 واحد عملی جاخالی دادن به بمب و خمپاره‏های تروریست‏ها و نظامیان را پاس کند، به درسش هم می‏پردازد.

چین: درسش را می‏خواند و در اوقات بی‏کاری مشابه یک مارک معروف خارجی را می‏سازد و سپس به یک دهم قیمت، در بازار می‏فروشد.

برزیل: در این کشور دانشجویان فقط واحد تربیت بدنی را پاس می‏کنند و در اوقات بیکاری خود نیز کتاب چگونه فوتبال بازی کنیم نوشته پله را به نقد و بررسی می‏گذارند.

کوبا: در این کشور دانشجویان چه دلشان بخواهد و چه نخواهد یک کمونیست محسوب می‏شوند، و همینطور باید باسواد باشند، در ضمن باید در روز سه بار، به مدت 10 دقیقه برای طول عمر فیدل‏کاسترو و جز جگر گرفتن جمیع رئیس جمهور‏های آمریکا دعا کند.

اوگاندا: در این کشور دانشجویان درس می‏خوانند و در اوقات بی‏‎کاری خود چند تن از توتسی‏ها را می‏کشند.

ایران: این موجودات عجیب و غریب، سر کلاس‏های عمومی بقیه رویای خوابشان را که دیشب ناتمان مانده بود را به اتمام می‏رسانند و سر کلاس‏های اختصاصی هم جزوه می‏نویسند (البته اگه استاد‏....)، سیاسی نیستند اما سیاسیون را دوست دارند، معمولا لیگ تمام کشور‏های بالا را دنبال می‏کنند، عاشق عبارت (خسته نباشید) هستند، اما فقط در نیم ساعت مانده به آخر کلاس، هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می‏خورند و باز هم به آن بد و بیراه می‏گویند، این موجودات به سرعت عاشق می‏شوند و اما اگر با اولی ازدواج کردند که هیچ وگرنه، سیکل عاشق شدنشان بارها و بارها تکرار خواهد شد، از قشر فرهیخته جامعه محسوب می‏شوند اما هنوز دلیل این موضوع که چرا صاحب خانه‏ها جان به عزرائیل می‏دهند اما به دانشجوی پسر خانه نمی‏دهند معلوم نشده؛ این موجودات در عمل چت کردن نیز ید طولایی دارند، و از دیگر کارهای این موجوات می‏توان به متر کردن خیابان و غیبت پشت سر استاد اشاره کرد، البته اگر بخواهیم همه اینها را در یک کلام بگوییم این موجودات هر کاری می‏کنند جز درس خواندن، متاسفانه نسل دانشجوی درسخوان در ایران به شدت در خطر انقراض است.

نوشته شده در 89/11/19ساعت 9:15 توسط دلسوخته| |

نوشته شده در 89/11/19ساعت 0:56 توسط دلسوخته|

نوشته شده در 89/11/19ساعت 0:52 توسط دلسوخته|

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت(
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...

نوشته شده در 89/11/16ساعت 22:51 توسط دلسوخته| |

تاكنون راجع به رابطه دو چشم خود با یكدیگر فكر كرده اید؟

هیچگاه یكدیگر را نمی بینند.

با هم م‍ژه می زنند.

با هم حركت میكنند.

با هم اشك میریزند.

با هم می بینند.

با هم می خوابند.

با هم شراكت و ارتباط عمیق حسی دارند.

ولی وقتی یك زن را میبینند یكی چشمك می زند و دیگری نمی زند.

نتیجه میگیریم كه زن توانایی قطع هر ارتباطی را دارد.

نوشته شده در 89/11/15ساعت 23:46 توسط دلسوخته| |

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد، هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با
لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت
بیاورند..

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد؛ اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده
اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش
با خطی ناخوانا نوشته بود:
 " ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم؛
اما وعده لباس گرم تو ، مرا از پای درآورد ... "

نوشته شده در 89/11/15ساعت 23:45 توسط دلسوخته| |

پدرم همیشه می‌گوید:

"این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"

البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.


تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید: "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.

ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم.

اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند.

مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من

نوشته شده در 89/11/15ساعت 23:43 توسط دلسوخته| |

Design By : Night Melody